تبليغاتX
عاشقتم عاشقتم عاشقتم...











عاشقتم عاشقتم عاشقتم...

royal
اگه نگیم ونخندیم پیاز میشیم و میگندیم...
* پلیس به یه معتاد میگه بی حرکت!یارو برمیگرده میگه جناب سروان کو حرکت!!!!

** راستی فهمیدی دیشب خونه ی ما رو دزد زد و الان دزده تو بیمارستانه؟نه مگه چطور؟؟؟ 

     هیچی زنم فکر کرده که من دیر اومدم خونه!!!!

*** از یه نفر میپرسن شما تهرانی هستید؟

     میگه نه چشماتون قشنگ میبینه!!!

**** پیرزنه توی اتوبوس هی میگفته نی نای نی نای نی نای ...... همه براش دست

      میزدن . یهو  دست میکنه تو کیفش دندوناشو در میاره میگه=نیاورون نیگه دار ......!

***** غضنفر رفته بود تماشای مسابقه ی دو و میدانی وسط مسابقه از بغلیش میپرسه

 ببخشید اینا برای چی دارن میدون؟  یارو میگه=برای اینکه به نفر اول جایزه می دهند.

غضنفر میخنده و میگه=پس بقیه شون واسه چی دارن میدون؟؟؟؟!!!

¤  یارو میخواسته بره بهشت زهرا ٬ گل گیرش نمیاد کمپوت میبره!!!

¤¤  آمریکاییه داشته تو رود خونه غرق میشده هی داد میزده = help me ٬ helllp....

غضنفر از اونجا رد میشده می گه= احمق جون اگه به جای کلاس زبان کلاس شنا رفته

بودی الان غرق نمیشدی!     

¤¤¤  یه مرد با کت و پیژامه نشسته بود تو خونش . می گن = چرا کت پوشیدی؟

 می گه = آخه شاید مهمون بیاد

 می گن = خوب پس چرا پیژامه پوشیدی؟

 می گه = آخه شایدم نیاد!!!!

¤¤¤¤  یارو عینک دودی می زنه میره از خونه بیرون بعد پسرش رو میبینه میزنه توی

 گوشش ٬ پسره میگه=چرا میزنی؟ یارو میگه = تو این وقت شب بیرون چیکار میکنی؟

 پسره میگه=بابا شب نیست عینکتو بردار!

 یارو عینکش رو بر میداره دوباره میزنه تو گوش پسره!

 پسره میپرسه=بابا واسه چی میزنی؟

 یارو میگه = تو از دیشب تا حالا بیرون چیکار میکردی؟

¤¤¤¤¤  میزبان از یکی از مهمانها خواست آواز بخونه. مهمون گفت=آخه دیروقته همسایه ها

  ناراحت میشن...

  میزبان گفت= اصلا مهم نیست. سگ اونها هر شب تا صبح پارس میکنه.

 

                                                     برگرفته از کتاب (مجموعه ی لطایف و smsهای اینترنتی)

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت3:18توسط رویال |
مشاعره ی زیبای مصدق و فرخزاد
 

حمید مصدق  خرداد ۱۳۴۳

تو به من خندیدی و نمیدانستی   

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی و هنوز سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

 

جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق

من به تو خندیدم چون که میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید و نمیدانستی

باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است

من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست در ذهن من آرام آرام 

 حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت15:0توسط رویال |
زندگی دوباره
 

چند روزی هست که فکر میکنم وارد یه مرحله ی جدید از زندگی شدم

حس میکنم عزیز هایی رو دارم که براشون مهم هستم

دوباره شدم همون دختر چند وقت پیش (سر زنده و شاداب)

دوباره با عموم شوخی میکنم

دوباره از شنیدن صدای دوست های قدیمیم که حوصله شون رو نداشتم خوشحال میشم

دوباره دکوراسیون اتاقم رو تغییر دادم وسایلم رو با سلیقه چیدم

و دوباره  داشتن یه خانواده ی عالی رو با تمام وجود حس کردم و اینکه هرگز دوست ندارم

 ازشون جدا بشم

و فقط و فقط یاد آوری خیلی چیز ها ی قدیمی بود که تونست منو راهنمایی کنه تا راه درست را انتخاب کنم و خیلی خوشحالم که مادر دلسوز و مهربونی دارم که میتونم باهاش درد و دل کنم وهمینطور پدر قدرت مندی دارم که همیشه میتونم بهش تکیه کنم و برادری دارم که همیشه میتونم ناراحتی هام رو سر اون خالی کنم و بعد از آِشتیمون لحظات خوشی رو باهاش بگذرونم و همین طور خواهر کوچولوم (دینا)که مهمترین انگیزه ام برای بهم نریختن یه خانواده ی خوش بخت بود و مهم تر از اونها خودم که هیچ وقت دلم نمیخواد آینده ام رو خراب کنم

من زندگی دوباره ای رو شروع کردم به دور از تمام اضطراب ها و نگرانی ها

خدایا ازت متشکرم

خدایا دوستت دارم این تو بودی که با دادن اعتماد به نفس و عشق به خانواده بار ها بار ها منو از افتادن تو چاه نجات دادی

زندگی دوستت دارم

                                                                                                     رویال

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت12:10توسط رویال |
تردید
    یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد

نمیدونی چه قدرسخته که وسط یه دو راهی گیر کنی و ندونی باید چیکار کنی

چه قدر سخته که قدرت انتخاب رو بین بهترین ها به تو بسپارند

چه قدر سخته که بخوای بین چیزهایی که دوستشون داری یکی رو انتخاب کنی

چه قدر سختهاون لحظه ای که بخوای بین احساس وخانواده یکی رو انتخاب کنی در حالیکه

میدونی این دو به هم وصل هستند و نمیشه جداشون کردی یعنی بی هم معنی ندارند

چه قدر سخته که تجربه ای داشته باشی که بهت بگه با عقلت برو جلو بهت میگه احساس

گولت میزنه بهت میگه که عشق لحظه ای شده و زود فراموش میشه بهت میگه هرگز حاضر

 نشو ازیه سوراخ دو بار نیش بخوری

و چه قدر سخته که قلبی سرشار از احساس داشته باشی یه قلب افسار گریخته که به هیچ

کدوم از منطق هات گوش نمیده و میخواد کار خودش رو بکنه بهت میگه همیشه هم نباید به

عقل و منطق تکیه کرد همیشه هم عاقل ها پیروز نمیشن بهت میگه اونها فقط یه مشت کوله

 بار منطق دارند و هیچ احساسی توشه ی راهشون نیست که بهشون بگه بالاخره به مقصد

میرسی...

ومن بین تک تک این کلمات گیر کرده به بودم و دچار یه دو گانگی خسته کننده شده بودم

اما من با وجود اینکه دوست داشتم به حرف قلبم گوش بدم ولی به حرف عقلم گوش دادم...

و در آخر تصمیم به فراموش کردن تک تک خاطراتم

ببخشید که دیر آپ کردم دوست های خوبم

فعلا...

                 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت13:15توسط رویال |
یاد بگیر ...
 

خانه ی پاک

پدری مشغله ی کاری فراوانی داشت.روز ها زود از خانه بیرون می رفت و

 شب هنگام با کوله باری از خستگی به خانه باز میگشت. فرزند کوچکش

مطلبی را برای او نوشت (خستگی هایت را در کفش هایت قرار بده و با

کفش به خانه ی پاکت وارد نشو)  

  فروشگاه برتر

بر سردر پر فروش ترین فروشگاه شهر نوشته شده بود=(راز ما را در قیمت

هایمان بیابید.) اجناس این مغازه از لحاظ قیمت با دیگر فروشگاهها تفاوتی

نداشت. کنجکاو به سراغ اتیکت یکی از اجناس رفتم روی آن نوشته شده

بود=(هر کیلو برنج ۱۰۰۰ تومان و یک لبخند)

همسایه

فردی برای خرید خانه ای اقدام کرد. فروشنده قیمت را چند برابر قیمت واقعی

آن اعلام کرد دلیلش را خواستند گفت=(۲۰۰متر زیر بنا ـ ۴۲۵متر ساخت و

۱۵۰۰متر همسایه ی خوش اخلاق.نمی ارزد؟؟؟). 

شرط ورود

یک راننده تاکسی به مسافران میگفت =(بدون پول خرد سوار شوید ولی

بدون لبخند هرگز.) 

کدام بهتر است

سلام و لبخندی که شهروندان در زندگی خود به همدیگر می دهند به

مراتب بهتر از سبد گل بزرگی است که به مراسم تدفین یکدیگر می آورند.

        

این چند وقت درگیر امتحانات بودم نتونستم آپ کنم ببخشید!

         

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت18:54توسط رویال |
توری - تیری - تاری

به نام خدا

چند وقت پیش حاج آقای مدرسه مون(که خیلی جوان به قول همکلاسی هام

خوش برخورد هستند) یه مطلب جالبی رو برامون بازگو کردند که منم چون دیدم

بحث جالبی هست گفتم شما ها هم یه بهره ای ببرید.........

 

می گفت آدم های خداپرست چند دسته اند (توری-تیری-تاری)

توری ها

دسته ی اول توری ها هستند یعنی کسانی که تو دام خدا می افتند

خدا یه توری رو توی دریای پراز آدم می اندازه و یه سری از آدم ها رو با

تورش غافل گیر میکنه اون آدم کسانی هستند که فقط وقتی یه چیزی

از خدا می خواند به سمتش میروند و می خوان با هر زوری شده دعا

و حاجتشون روا بشه خدا هم این دامو براشون پهن میکنه و چون

می دونه که اونها از امتحانش سربلند بیرون نمی آیند... اون افراد فکر

 میکنند که دارند به خدا نزدیک میشوند در صورتی که روز به روز دارند

از خدا دور تر میشوند........

تیری ها

دسته ی دوم تیری ها هستند کسانی که خداوند یه تیر به قلبشون

نشونه رفته هی تهدیدشون میکنه بابا تو آدم خوبی هستی خوب

بمون نگذار امور دنیا از من غافلت کنه ..... خلاصه خدا حفظشون 

میکنه که به راه خطا نیفتند (خوش به حالشون)...

تاری ها

و اما این دسته که پیش خدا خیلی عزیز هستند کسانی هستند

راضی اند به رضای خدا اگه خدا خوشی بده میگن شکرت خدا که

از نعمتت به من دادی اگه خدا مصیبت بده بازم میگه شکرت ای

خدا که مطمعن شدم هنوز منو فراموش نکردی ...حکمت اینکه به

اونا میگن تاری از اینجا او مده که خدا تار میزنه و بنده به هر سازی

که خدا بزنه میرقصه این بنده هیچ وقت از خدا طلب کار نیست این

افراد هیچ وقت به خدا نمیگن که اگه حاجتمو بر آورده نکنی دیگه نه

من و نه تو.....

ازتون خواهش میکنم این مطلب را کامل بخونید و یه کم فکر کنید

که شما از کدوم دسته هستید؟؟؟؟؟؟؟؟

پارازیت

یه روز یه بچه ای از باباش میپرسه

ـــ بابا...سبحان الله یعنی چی؟؟؟؟؟؟

ـــ یعنی خدا پاک و منزه است...

ـــ منزه یعنی چی؟؟؟؟؟

ـــ یعنی خدا نازه اگه چیزی ازش می خوای

  باید نازش رو بکشی و اونقدر بهش نزدیک

  بشی که بتونی سرت رو روی پاهاش بذاری

  و با خیال راحت درد و دل کنی ...

  حالا فهمیدی بابا جون؟

ـــ بله بابا ...

  من میرم یکم خدا رو ناز کنم که برام یه

   دوچرخه بفرسته...

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت10:17توسط رویال |
دوباره حس شاعری منو گرفت........

              تو را من چشم در راهم

   تو را من چشم در راهم شباهنگام

   که میگرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

  و زان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

  تو را من چشم در راهم

  شباهنگام ُ در آن دم ُکه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

  در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

  گرم یاد آوری یا نه ُمن از یادت نمی کاهم

  تو را من چشم در راهم.....

                                                    نیما یوشیج

 

    

 این شعرو تقدیم میکنم به همه ی کسانی که دوستشون دارم

 (دیروز حفظش کردم گفتم تا از یادم نرفته بنویسمش ......)

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت9:19توسط رویال |
وقتی...
        وقتی که گریه کردم  .....   گفتن بچـــه است!

        وقتی که خندیدم      ......   گفتن سنگین باش!

        وقتی که جدی بودم  ......  گفتن مغـــــروره !

        وقتی که شوخی کردم ..... گفتن پرحـــرفه!

       وقتی که ساکت بودم  ......  گفتن عاشــــقه !

                   حالا هم که عاشـــــــــقم...

                             میــــگن گــــــــناه!!!....

 

  love

 

این آپ را برای کسی کردم که عاشقه ...یه عاشق واقعی....

 

 (نمیدونم که یه عاشق واقعی یه دوست خوب هم هست یا نه؟؟؟؟

 فقط اینو میدونم که همیشه یه دوست خوب پیدا نمیشه باید خیلی

 گشت تا بشه یه دوست واقعی پیدا کرد تازه حفظ و نگه داری یه

 دوست خوب سخت تر از پیدا کردن اونه .......

 به هر حال مرسی از دوست خوبم که بی اطلاع من این آپ رو کرده

 راستش رو اگه بخوام بگم اینه که ازاین عملش خوشحال شدم چون

 به من فهموند که اگرم از دست هم ناراحت باشیم  هیچ وقت همدیگه

 رو تنها نمیگذاریم (دوست خوبم ازت ممنونم)......

 ولی یه چیز رو بدون غرور معنی جدی بودن نیست شاید تو زیاد جدی

 نباشی اماخیلی مغروری...

 به هر حال این نیز بگذرد.........)

 

 

                      

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت16:17توسط |
کاش الانم میتونستم انشا بنویسم...
سلاااااااام

 خیلی دلم میسوزه که دیگه وقتی واسه ی نوشتن انشا

 و دوباره بچه بودن ندارم (همش درس همش امتحان این

 چیز ها کلافه ام کرده)

 امروز هوس کردم یه سری به دفتر انشام بزنم

میخوام بهترین انشام رو (توی راهنمایی ) براتون بنویسم

درسته  سالها نیست که برای نوشتنش وقت صرف کردم ولی

 باید قبول کنید که انشام (تو راهنمایی)۲۰ بوده

بخونید انشامو و حال کنید.......

در مدرسه

   سوال امروز = اگر سه روز به عمرت مونده باشه

     چه کار میتونی بکنی؟

    لابد تمام وقتت رو صرف عبادت و راز و نیاز میکنی

    حتما تا نیمه های شب برای نماز بیدار میمانی

     یا میخوای مثل یه کودک تازه متولد شده زندگی رو

    از نو شروع کنیconnie_32.gif

    افسوس میخوری و افسرده میشی و همش گریه

    میکنی36_1_4.gif

   با وجود اینکه توجه بقیه بیشتر بهت جمع میشه

   اما  احساس تنهایی حتی یک لحظه رهات نمیکنه...

    شاید تو همین دو سه شب چند ها بار خواب رفتگانت

     رو ببینی...

    خیلی میترسی از خودت بی خود میشی

     اونقدر واسه ی نماز شب بیدار موندی که ضعف

     همه ی وجودت رو میگیره...

     آماده باش دیگه چیزی به آخر عمرت نمونده

    شمارش معکوس ۵   ۴   ۳   ۲  8_1_220.gif

     نه! نه!

    صبر کن !

    امروز نوبت تو نیست36_1_44.gif

   یه اشتباه کوچولو بود....

  فقط یه اشتباهه کوچولو  ولی.......

  یادت باشه همین اشتباهه کوچولو بود که

  باعث شد خیلی از چیز ها  تو زندگیت

   عوض بشه...I'm Sorry

  تا باشه از این اشتباها.....

   کاش بعضی وقت ها ما هم دچار اشتباه بشیم.

   امیدوارم خوشتون اومده باشه.....

   راستی از همه ی رفقا ی گلی که منو با نظراشون

   خوشحال کردند ممنونمKisses

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت13:8توسط رویال |
تقدیم به همه ی کسانی که شعر رو دوست دارند.........
 

دل من میسوزد

   دل من میسوزد که پرستو ها را پر بستند    

                                     که پر پاک پرستو ها را بشکستند

   و کبوتر ها را آه کبوتر ها را    

                                  دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند

   مهر در صبحدمان داس بدست

                               خرمن خورد مرا میچیند

   وای باران باران

                            شیشه ی پنجره را باران شست

   از دل من اما

                         چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

   آسمان سربی رنگ

                       من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

   می پرد مرغ نگاهم تا دور

                      وای باران وای باران پر مرغان نگاهم راشست... 

 

 تو به من خندیدی

   تو به من خندیدی و نمی دانستی

                       من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم   

   باغبان از پی من تند دوید

                      غضب آلود به من کرد نگاه   

   و تو رفتی و هنوز

                    سال هاست که در گوش من آرام آرام

   خش خش گام تو تکرار کنان

                   می دهد آزارم و من اندیشه کنان

   غرق این پندارم که چرا

                    خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

 اینایی که نوشتم رو فقط نباید خوند باید درکشون کرد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت17:44توسط رویال |